تبليغاتX
نمایش
ماجرای تیاتر ایران و هر کجای دیگر
چه

بی تابانه

        می خواهمت

                          ای

                              دوریت

                                       آزمون

                                             سخت

                                                      زنده به گوری............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:4  توسط افیلیا  | 


 

سلام. به خیلی سال پیش بر می گردد. به بچگی هام بیشتر.عمه خاتون.خواب و بیداری کودکی هام را زندگیم را همه ام را پر کرده بود با حضور بلند بالایش. می لنگید و می آمد. همیشه می لنگید. راست راه رفتنش را بیاد ندارم.بی چادر بیشتر اوقات و زورش همیشه به کودکی های من می رسید.عمه ام نبود دایه ام حتی. مادرم بود. با اختیارات تام مادری. فریادهایش غر زدنهایش که سالهاست آرزویم شده.همه را همیشه با لذتی عجیب مرور می کنم. تجربه کردن دریا را به من داد وسالها دریا را از او التماس می کردم. و نه های همیشه مادرانه اش. که بزرگ شده ای و قباحت دارد آب بازی برایت. که دختری. حتی برایم چادر خرید باز هم مادرانه. ماهیگیری می کردیم. هیزم جمع می کردیم. آب می آوردیم. خانه عمه آخرین خانه ده بود دقیقا. از یک طرف به دریا می رفت و از سمتی دیگر جنگل. جنگلی برای هیزم های زمستان و دریایی برای آبتنی هر وقت آفتاب بود و می تابید و گرم می کرد. که بعدها منظره جنگل را از دست داد و دیر یا زود دریا را هم. با دیوارهای سیمانی که نه عشق می شناسند نه گذشته نه عمه خاتون و شاید هیچ چیز دیگر را... کودکی می گذشت. دوان دوان می گذشت عمه پیر می شد. قد من بلندتر می شد عمه خوشحال می شد چون خیالش از بابت این دخترش هم راحت شده بود.  برای من اما گران تمام شد. روی زانوهای عمه جا نمی شدم دیگر. اشتباهاتم بهانه های کمتر داشت.که خیلی هایش را از دست داده بودم به واسطه قدم حداقل.دیگر کسی با کیسه ای بزرگ که به زحمت شبیه بارانی شده بود مرا از باران های جزیره حفظ نمی کرد. کسی برایم کشک قایم نمی کرد. عمه مادرانه و دردناک  داشت دخترش را رها می کرد.انگار مادر و پدرم را بیاد آورده بود .بودن انها را. و روز به روز من به مادر و پدرم واجب تر می شدم.از خودم... و از عمه ام... که عمه من نبود... از کودکی هایم بدون عمه...از صدای موج که وقتی توی حیاط می خوابیدیم می امد....مرا به عمه ام پس بدهید... تنها عمه ای که مال من نبود... تنها چیزی که می خواستم... 
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:24  توسط افیلیا  | 

دلم گرفته                                             

دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز،

 نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه ي نارنج  مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست.

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد

شنيده خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:1  توسط افیلیا  | 

در سال 1264ه.ش تماشاخانه ي دارالفنون- كه تماشاخانه اي خصوصي و ويژه ي درباريان و بزرگان مملكت بود- به دستور ناصرالدين شاه قاجار(تولد1210ه.ش-جلوس1226ه.ش-قتل1276ه.ش) فرزند محمدشاه و چهارمين پادشاه سلسله ي قاجاريه، گشوده شد. در ايران تماشاخانه گروههاي تقليد به اجراي نمايشهاي تقليد يا نمايشنامه هايي كه بيشتر اقتباس از كمدي هاي مولير(1622م-1683م)بود- نخستين نمايشنامه ي مولير كمدي"مردم گريز" بود كه در سال 1238ه.ش به وسيله ي ميرزا حبيب اصفهاني به فارسي برگردانده شد.- پرداختند. با آغاز جنبش مشروطيت و پس از امضاي فرمان مشروطيت در سال 1285ه.شنخستين نمايشهاي عمومي در هواي آزاد شكل گرفت. نخستين اين گروهها "شركت فرهنگ" بود كه در پارك ها به اجراي

نمايش پرداخت و پس از اين گروه "تئاتر ملي" تشكيل شد.

پس از تشكيل تئاتر ملي گروه ها و تماشاخانه ها و تشكيلاتي كه به نمايش پرداختند عبارت بودند از:

1296ه.ش كمدي ايران

1298ه.ش كمدي موزيكال

1301ه.ش كانون ايران جوان و تئاتر ايران

1302ه.شكلوپ موزيكال

1303ه.ش جامعه ي باربد

1308ه.ش استوديو درام كرمانشاهي و تئاتر سيروس و تماشاخانه ي تابستاني زرتشتيان

1311ه.ش تروپ نوشين و كانون صنعتي

1313ه.ش جمعيت پري و كلوپ فردوسي

1314ه.ش كانون بانوان

1315ه.ش كلاس تئاتر شهرداري

گروه هاي ديگري كه تا سال 1318ه.ش تشكيل شدند عبارت بودند از: تئاتر سعدي، تئاتر شبنم، تئاتر قسطانيان و همسرش اوانسيان، جمعيت راه نو و كلوپ چهار فصل.

در سال 1318ه.ش "سازمان پرورش افكار" تشكيل شد و حاصل بخش نمايش اين سازمان تشكيل هنرستان هنرپيشگي بود و در سال 1319 ه.ش تئاتر دايمي تهران(تئاتر تهران) با ياري همكاران هنرستان هنرپيشگي گشوده شد.

پس از 25 شهريور 1320ه.ش و سقوط رضاشاه (جلوس 1304ه.ش) فعاليتهاي نمايشي گسترش يافت و گروه هاي حرفه اي شكل گرفت.تئاترهايي كه از اين تاريخ شكل گرفتند عبارت بودند از:     

1320ه.ش تئاتر نو             

1321ه.ش تماشاخانه ي هنر

1322ه.ش تماشاخانه ي فرهنگ

1323ه.ش تئاتر كشور       

1324ه.ش تئاتر فردوسي

ديگر تماشاخانه هايي كه پس از شهريور 1320ه.ش در تهران گشوده شدند تئاتر سعدي، تئاتر گهر و تئاتر گيتي بودند.    

پس از كودتاي 28 مرداد 1332ه.ش تماشاخانه ها از نخستين جاهايي بودند كه مورد هجوم كودتاگران قرا گرفتند. بسياري از تماشاخانه ها  تعطيل شدند و جاي نمايش را در تماشاخانه هايي كه باقي ماندند نمايشواره هاي به اصطلاح ساز و ضربي و رقص و آوازي و بي محتوا گرفت. اين تماشاخانه نوشته ي باهره ي انوار.

 

ها به " تئاترهاي لاله زاري" شهرت يافتند و نمايش حرفه اي به كلي از ميان رفت.پس از كودتا كوششهايي براي زنده كردن دوباره ي نمايش صورت گرفت كه با موفقيت چنداني همراه نبود.

در سال 1335ه.ش دانشكده ي ادبيات از يك كارگردان آمريكايي به نام فرانك سي ديويد سون براي تدريس نمايش در دانشگاه تهران دعوت كرد. در سال 1336ه.ش جرج كويين بي از سوي دانشگاه تهران دعوت شد. در اين سال با كمك كويين بي نمايشنامه هاي زير به وسيله ي هنرجويان اداره ي كل هنرهاي زيباي كشور اجرا شد: " پايان" نوشته  ي جعفر والي ، "فالگير" نوشته ي مهدي قريشي، "قفس" نوشته ي جعفر والي، " قلب گرگ مي تپد" نوشته ي جمال مير صادقي ، "كالسكه ي زرين" نوشته ي خليل موحد ديلمقاني و " گره" نوشته ي باهره ي انوار.

 از کتاب نمایش از خسرو شهریاری   

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:36  توسط افیلیا  | 

این مطلب ادامه دارد..... از امروز می تونید سئوال های تیاتریتون رو هم بپرسید... من خیلی خیلی بلدم!!!!؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:36  توسط افیلیا  | 

نمايش در ايران           

در سال 1250 ه.ش از " دارالخلافه ي باهره ي تهران" و از "دارالطباعه ي دولتي" نمايشنامه ي كوچكي به نام "حكايت ملا ابراهيم خليل كيمياگر" بيرون آمد. عنوان اين نمايشنامه " تمثيل ترجمه ي ميرزا جعفر قراچه داغي در آداب كيمياگري سودمند همه ي مردمان بخصوص اطفال" بود. دو سال بعد " حكايت موسيوژوردان حكيم نباتات" و "مستعلي شاه مشهور جادوگر" منتشر شد و يك سال بعد مجموعه اي به نام "تمثيلات" به چاپ رسيد. اين مجموعه داراي شش نمايشنامه و يك داستان بود به اين ترتيب:" ملا ابراهيم خليل كيمياگر"، "مسيو ژوردان حكيم نباتات"، "سرگذشت وزيرخان لنكران"،"حكايت خرس دزدافكن"،"سرگذشت مرد خسيس"،"حكايت وكيلان مرافعه" و داستان "ستارگان فريب خورده". نويسنده ي اين مجموعه ميرزا فتحعلي آخوندزاده(1191ه.ش-1257ه.ش) و مترجم آن محمد جعفر قراچه داغي بود. مدت كوتاهي پس از انتشار "تمثيلات" به زبان فارسي، ميرزاآقا تبريزي با نمونه هايي كه آخوندزاده به دست داده بود به نوشتن نخستين نمايشنامه هاي فارسي پرداخت.

اين نمايشنامه ها عبارت بودند از:" سرگذشت اشرف خان حاكم عربستان در ايام  توقف در تهران كه در سنه ي 1322 به پايتخت احضار مي شود و حساب سه ساله ي ولايت را پرداخته مفاصا مي گيرد و بعد از زحمات زياد دوباره خلعت حكومت پوشيده مي رود"( در چهار مجلس)،"طريقه ي حكومت زمان خان بروجردي و سرگذشت آن ايام"(در چهار مجلس)،" حكايت كربلا رفتن شاهقلي ميرزا و سرگذشت آن ايام و توقف چند روزه در كرمانشاهان نزد شاهمراد ميرزا حاكم آنجا"(در چهار مجلس). مدتي بعد "سرگذشت هاشم" هم به اين مجموعه اضافه شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:25  توسط افیلیا  | 

پس جز اينكه بروم باز بروي صحنه

(تواز درخت نارگيل بالا مي روي

و فكر كنم به چيز هايي غير از تو / چه كنم؟

و شك نكنم به نقش درست بازيگران اين پرده

تا در نقش همسراين ظاهر شويم :

ما زبان بسته هاي نجيب

به ساده لوحي خود /شك نمي كنيم!  (علی باباچاهی)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:29  توسط افیلیا  | 

نه رديف درخت ها

نه صف كلاغ ها روي سيم هاي تلگراف

و...

نه هيچ چيز ديگر .

مي نشينم خيره به نقاط گنگ و مبهم روي ديوار

كه بزرگ تر مي شوند

رديف درخت ها مي شوند...

تو مي شوند و گل سرخ در دستت

كه بزرگ تر مي شوند

صف كلاغ ها روي سيم ها ...

كلاغ ها روي صداي تو نشسته اند

پلك مي زنم

نقاط پاك مي شوند

و صداي تو....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:49  توسط افیلیا  | 

 

ولادیمیر: دیگر خطر فکر کردن مارو تهدید نمی کنه...

دو تا شاید بشه گفت ولگرد.. یه جایی که درست معلوم نیست کجاست... منتظرند.. منتظر یه نفر به اسم گودو که نمی شناسنش... شاید... شاید هم قبلا جایی دیدنش... گودو نمیاد... اینا از اون جا نمیرن... و انگار توی نمایشنامه هیچ اتفاق خاصی نمی افته.. جذابیت تا این حد؟ اونا حتی دو تا عابر رو که مدتی باهاشون بودن رو هم چند ساعت بعد به سختی یادشون میاد....یه قسمت از دست آخر سامو ئل بکت رو می ذارم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:0  توسط افیلیا  | 

ستراگون: چیه؟

ولادیمیر: فرض کن توبه کردیم.

استراگون: توبه از چی؟

ولادیمیر: آ... (فکر می کند) نباید وارد جزئیات بشیم.

استراگون: از تولدمان.

ولادیمیر: (ناگهان با حرارت شروع به خنده میکند اما فوراً آنرا فرو می نشاند  دستهایش رابه معده فشار می دهد چهره اش در هم فرو می رود ) آدم حتی جرأت نمی کند زیادی بخندد

استراگون: چه محرومیت وحشتناکی

ولادیمیر: (فقط لبخند ناگهان نیشش تا بناگوش باز می شود لحظه ای آنرا حفظ می کند بعد همانطور ناگهانی نیشش را می بندد) تازه همان هم نمی شود کرد (مکث) گوگو

استراگون: (با تندخویی) چیه؟

ولادیمیر: هیچوقت کتاب مقدس را خواندی؟

استراگون: کتاب مقدس ... (فکر می کند) گمانم

 یک نگاهی بهش انداختم

ولادیمیر: اناجیل را یادت هست؟

استراگون: نقشه های ارض مقدس را یادم هست آنها آبی بودند خیلی قشنگ بحر المیت به رنگ آبی کم رنگ بود همین که بهش نگاه می کردم تشنه ام می شد به خودم می گفتم این همان جایی ست که باید برای ماه عسل بریم شنا می کنیم خوش می گذرانیم

ولادیمیر: تو باید شاعر می شدی

استراگون: بودم (به لباس های کهنه اش اشاره می کند) مگر معلوم نیست؟

 

در انتظار گودو ساموئل بکت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:51  توسط افیلیا  | 

چند تا چشمه خشک بشه؟

چند تا پری جادو کنه؟

پلک من برفای چند زمستون و پارو کنه؟

چند نفر تو شعر من آسه بیان خسته برن تا غروب خاطره عشق تو رو جارو کنه؟( فدا؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:22  توسط افیلیا  | 

آدمها هر کدام

 شبیه خودشان می میرند

من با آدم برفی موافقم(فرید قدامی)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:29  توسط افیلیا  | 

اون شب جلوی تئاتر شهر، فرشته و علی و کیسه های پر از کتاب... بار هنر رو به دست می بردیم. لیست نمایش ها را نگاه کردیم. آن ساعت اجرایی نبود.  آقای گیل  آقای رادی را نمی دانم نشان داده بودند یا می خواستند نشان دهند. با آن بلیت گرانش...چند نفر آن دوروبر روی سکو ها نشسته بودند...و ما که ایستاده لیست را زیرورو می کردیم. برای آن ساعت چیزی نبود. قیمت بلیت ها هم که... دور شدیم .... توی پارک راه رفتیم. حرف زدیم...در مورد رادی... اینکه کاکتوسش توی امتحان صبح من آمده بود. تئاتر. پول بلیت... هیچکداممان هیچ چیز دستگیرمان نشد... از هیچ چیز....

و من بعد از این همه رو زی که آ مده و رفته سالن های خالی و بلیت های گران خاطرم را آشفته کرده است..و دلم دیدن می خواهد... خوب دیدن. آقای گیل را شاید......

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:40  توسط افیلیا  | 

می خواهم از شما خواهش کنم که دشوارترین کار جهان را انجام دهید. می خواهم که خیال کنید. بیایید خیال کنیم که به عصر حجر، به روزگار انسان غارنشین و ماموت ها و نقشهای آلتامیرا باز گشته ایم . شب است. همه با هم دور آتش نشسته ایم.اوک، پو، پونگ،گلوپ و زوئی کوچولو و بقیه مان. به هم چسبیده ایم چون اگر حیوانات وحشی به ما حمله کنند این طوری امن تر ایت. وانگهی، وقتی با هم هستیم خوشحال تریم. از تنهایی می ترسیم.آن طرف آتش رؤسای قبیله زورمندترین مردان، مردانی که می توانند سریعتر از همه بدوند و سخت تر از همه بجنگند و طاقتشان از همه بیشتر است جمع شده اند. امروز آنها یک شیر کشته اند. ما از این حادثه ی مهیج به شور و شوق آمده ایم. همه درباره ی آن صحبت می کنیم... لاشه ی شیر یک گوشه کنار آتش افتاده است. ناگهان رئیس قبیله از جا جسته و فریاد می زند:"من شیر را کشتم! من کشتم! دنبالش کردم! به طرفم پرید! با نیزه به او زدم! به زمین افتاد و از حال رفت!" او تعریف می کند و ما گوش می دهیم.ولی یک ئمرتبه فکری به مغزش خطور می کند. " من راه بهتری برای گفتن بلدم. نگاه کنید! این طوری بود! بگذارید نشانتان بدهم!" در این لحظه است که نمایش(درام) زاده می شود.

 رابرت ادموند جونز

 

به همین سادگی بوجود آومد...ولی سخت و پیچیده مونده و قطعا دوام خواهد داشت. حرکت، کلام، نور، صدا... به نظر شما چه راههایی وجود داره که تئاتر نباشه؟ آیا می شه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:17  توسط افیلیا  |